عقاب

 

مرد ی تخم عقابی بیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.

عقاب با بقیه جوجه ها از تخم در آمد وبا آنها بزرگ شد ودر تمام زندگیش تمام کارهایی را انجام میداد که مرغ می کردنند.

 سالها گذشت تا عقاب بیر شد.

روزی یک برنده بزرگی  بر فراز آسمان دید .عقاب با تعجب از همسایه اش برسید این کیست؟

 گفت :این عقاب است .او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.زیرا فکر میکرد که یک مرغ است.

/ 5 نظر / 8 بازدید
نگار نیک نفس

سلام سمیه جان خوبی؟ بالاخره این وبلاگ آپ شد بسی خوشحال شدیم . این عقاب عجب شوتی بوده ها ؟ نمی فهمیده قیافش چقدر با این مرغها فرق داره ؟ مثل این میمونه که یه مرد بین زنها بزرگ بشه اما فکر کنه زنه ؟ اما حالا بدون شوخی به قول آقای کوشنده : وسعت جهان هرکس به اندازه وسعت فکر اوست . فکر این عقاب و جهان عقاب خیلی کوچک بوده ! این عقاب با اینکه میتونسته در اوج باشه اما عزلت نشینی رو انتخاب کرده اما باید بگم شاید خودشم نمیخواسته اما اون آقاهه که اورده گذاشتش بین مرغها باعث این فلاکت شده ! مطللب جالبی بود و آموزنده . نتیجه گیری : عقاب همیشه در ادبیات ما نماد انسانهای آزاده اس , این ما هستیم که تصمیم می گیریم چگونه باشیم حال آزاد یا دربند و اسارت . ما انسانها بیشتر از اینی که هستیم میتونیم باشیم . موفق باشی پیشاپیش تولدتم مبارک [ماچ] با تشکر نگار نیک نفس [گل]

غریبه اشنا

راستش فکر نمیکنم همدیگه رو بشناسیم اتفاقی با وبلاگتون اشنا شدم.

نگار نیک نفس

سلام خوبین؟ خوش میگذره ؟ ایشاا... همیشه موفق باشی وبلاگم آپه ... یه زحمت کوچولو برات دارم که اگر بیای متوجه میشی پس بهم سر بزنید منتظرم با تشکر نگار نیک نفس [گل]

[گل]امروز روز تولدته تا پست جدید بزاری پس تولدت مبارک با تشکر نگار نیک نفس [گل]