حر ف اول : سلام امیدوارم همتون خوب باشید .

همه مون یه جورهایی با غربت انس گرفتیم. غریبی بد دردیه. غربتی که از در و دیوار همین کوچه  پس کوچه ها می باره .وقتی که یک مسافر داره وسایلشو جمع کنه که بره غربت ناخداگاه یاد این شعر می افتی که مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود....... اما بدتر از اون زمانی که میری  فرودگاه تا این مسافرتو راهی کنی که بره .مسافر  همراه با چند تا چمدون و یک کوله پشتی با تک تک افراد که چشمای اونا  گریونه  خداحافظی می کنه  و سخت تر از اون  زمانی که مسافر مادرو بغل کرده و مادر میگه به خدا سپردمت و برات دعا میکنم اونجا حس می کنی که دارند  قلب  مادرو دارند از تنش جدا می کنن و می برند وای که چه سخته .  کاش کسی توی غروب غربتی نباشه. به امید روشنائی همه دلهای دنیا این غروب غربت هم برای همیشه نیست. این هم تموم میشه

 حرف آخر:

ای خدای مهربونم مواظب فاطمه و علی من توی این غربت باش تو بهترین مونسشونی