مرد ی تخم عقابی بیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت.

عقاب با بقیه جوجه ها از تخم در آمد وبا آنها بزرگ شد ودر تمام زندگیش تمام کارهایی را انجام میداد که مرغ می کردنند.

 سالها گذشت تا عقاب بیر شد.

روزی یک برنده بزرگی  بر فراز آسمان دید .عقاب با تعجب از همسایه اش برسید این کیست؟

 گفت :این عقاب است .او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.زیرا فکر میکرد که یک مرغ است.